کد خبر : 48172
تاریخ انتشار : دوشنبه ۷ تیر ۱۳۹۵ - ۱۵:۰۱
1 views بازدید

اتوبوسی که سربازانش را با چشمانی نیمه باز ترخیص می‌کرد

اتوبوسی که سربازانش را با چشمانی نیمه باز ترخیص می‌کرد

در پیچ‌های تند جاده، اتوبوس بالا و پایین می‌رفت تا سربازان را به مقصد برساند هرکدام در آرزویی نگاهش را

در پیچ‌های تند جاده، اتوبوس بالا و پایین می‌رفت تا سربازان را به مقصد برساند
هرکدام در آرزویی نگاهش را ازشیشه‌های خاک آلود اتوبوس به دور دست‌ها فرستاد

یکی از آن‌ها خود را درجشن عروسیش داماد می‌دید، خواهرش کل می‌زد، مادر برایش اسفند دود کرده بود، دختری بالباسی سپید، دست در دستش به خانهٔ بخت می‌رفت

دیگری پدرش را مجسم می‌کرد که عصای پیری‌اش شده، درمزرعه بذرافشانی و زمین را آبیاری می‌کند

آن یکی دیگر به فکر اخذ مدرک دکترا بود.

صندلی آخر هم جوانی بلندقد و ابروکمانی به خواهر و برادرکوچکش می‌اندیشید.

خسته از جاده!

دستی بر موهای تازه جوانه زده‌شان کشیدند
سر برروی صندلی گذاشتند تا با رویاهای شیرین، راه و جاده را کوتاه نمایند.
تبسمی قرمز، برلب‌های صورتیشان می‌درخشید

درخواب همه کف می‌زدند
مزرعه سبزشده بود
خواهر و برادر در کنارهم خوشبخت بودند

ازاینکه مدرک دکترا اخذ کرده بود قاه قاه می‌خندید

یک مرتبه سقوطی هولناک
سربازان رابه خوابی ابدی فروبرد

دیگرکسی کل نمی‌زد
مزرعه خشک و پرملخ شده بود
خواهر و برادر جیغ می‌زند

دانشگاه تعطیل بود
مادررخت عزاپوشیدوآب برروی زغال و اسفندریخت
عروس بخت سیاه پوش شد
هرطرف پرازجنازه بود

و

کوله پشتی

پوتین هاودستهای خالی

اثری ازدم و بازدم نبود

چشمهای منتظرو نیمه بازآسمان رابه نظاره نشسته بودند

به قلم: #سارا_محمدی_نوترکی

انتهای پیام/*

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

تابناك وب تابناك وب تابناك وب تابناك وب تابناك وب تابناك وب