از وقتی مریم ازدواج کرده بود کمتر وقت می‌کرد به دوستان دبیرستانی‌اش سری بزند.

ساره که موقعیت مریم رامی فهمید دلش نمی‌خواست به این راحتی با ازدواج دوستش درشهری دیگر، او را فراموش کند و یا قطع رابطه نماید.

مریم از اینکه نتوانسته بود فرصتی پیدا کند تا به دیدار ساره برود ناراحت و شرمنده بود.

وقتی به جزوه و کتاب‌های حجیم دانشگاهی‌اش می‌نگریست، قانع می‌شد که فرصت‌های آینده خواهد توانست به دیدار ساره برود.

چندماهی گذشت

علی شوهرمریم، خانهٔ جدیدی قولنامه کرد

هنگام اثاث کشی مریم فرار سید.
ساره چندروزی به کمک مریم آمد تا اثاثیه‌اش رامرتب بچیند

مریم از ساره خیلی تشکر کرد و قول داد تابستان، ترم تابستانه نگیرد و حتماً به شهرستان برود

وقتی ساره رفت یک پاکت وجه نقد به عنوان کادو خانهٔ جدید روی میز گذاشت

علی بادیدن پول عرق پیشانیش را پاک کرد و گفت: مریم واقعاً این دوستت ساره ما را خیلی مدیون و شرمنده ساخته است وقت آن رسیده تا برنامه ریزی کنیم، با مدیریت وقت به دیدارش برویم و به نوعی از زحمات و صمیمیتش قدردانی کنیم.

یک ماه گذشت، مریم باردار شد، حالت تهوع امانش را برید، از دانشگاه مرخصی گرفت! برای جبران، مجبور شد ترم تابستانه بگیرد

برخلاف قولی که به دوستش داده بود نتوانست به آن عمل کند.
بعد ازمدتی مادر شد.

ساره کیلومتر‌ها راه را رانندگی کرد و بادسته گل و شیرینی به دیدار مریم و نورسیده‌اش آمد.
چندروزی را به مراقبت از مریم در بیمارستان که سزارین شده بود گذراند

بدون اینکه چیزی بگوید خداحافظی کرد
مریم می‌خواست بازهم قول دهد ولی نتوانست، می‌ترسید بازهم موقعیتی فراهم نشود
چندماهی بعد مهدی بیمار شد، ساره باتماسهای مکرر، تلفنی جویای احوال پسر مریم شد.
دیگررویی نداشت تا به خانه مریم برود.

روز‌ها گذشت
روزجشن فارغ التحصیلی مریم فرارسید

ساره باخودگفت: بهتراست درشادی دوستم شریک شوم، اگردراین جشن شرکت نکنم فکر می‌کند چون دیپلم هستم و تحصیلات عالیه ندارم نسبت به او حسادت می‌کنم

آن روز بار‌ها مریم را درآغوش کشید و به اوتبریک گفت
چندساعتی بعد ازپایان جشن، مریم بااطمینان کامل درحالی که دستهای سفید و ظریف ساره را در دستانش می‌فشرد، تاکیدکرد: که تا چند روز آینده حتماً به اتفاق علی و مهدی به دیدارش خواهد آمد

ساره حرکت کرد
یک ساعت بعد

خبر رسید بین راه با راننده تریلی که خوابش برده بود مواجه شده و نتوانست خود را برهاند

علی که از خبر فوت ساره درتصادف مطلع شده بود درحالیکه اشک‌هایش را پاک می‌کرد رو به مریم کرد و گفت:
این بار باید حتماً به دیدار دوستت بروی…

به قلم: #سارا_محمدی_نوترکی

  1. ariyo

    بوی یأسو نا امیدی تمام مطلبو گرفته..

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی