کد خبر : 21679
تاریخ انتشار : یکشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۴ - ۱۱:۲۰
- بازدید

رزمنده‌ای که شجاعانه اسماعیل هایش را راهی قربانگاه کرد

رزمنده‌ای که شجاعانه اسماعیل هایش را راهی قربانگاه کرد

عصر ایذه: همکلامی‌مان با «عصمت احمدیان» متولد ۱۳۲۴، ‌شیرزنی ۶۶ ساله، به بهانه سکونت ایشان در دهدز بود، ‌اما بیان شیوا و رسای مادر شهیدان فرجوانی و جانباز نسرین فرجوانی ما را به سوی آنچه می‌خوانید کشاند.         خانم احمدیان معروف به خانم فرجوانی والده محترم شهیدان حاج اسماعیل و ابراهیم فرجوانی

عصر ایذه: همکلامی‌مان با «عصمت احمدیان» متولد ۱۳۲۴، ‌شیرزنی ۶۶ ساله، به بهانه سکونت ایشان در دهدز بود، ‌اما بیان شیوا و رسای مادر شهیدان فرجوانی و جانباز نسرین فرجوانی ما را به سوی آنچه می‌خوانید کشاند.

 

 

2011450708235952

 

 

خانم احمدیان معروف به خانم فرجوانی والده محترم شهیدان حاج اسماعیل و ابراهیم فرجوانی بانوی شجاع و جانباز نسرین فرجوانی هستند.

خانم فرجوانی همواره درکنار فرزندانش علیه رژیم ستم شاهی در میادین اعتراض حاضر شده و با شروع جنگ تحمیلی به عنوان رزمنده در پشت جبهه ها به یاری رزمندگان اسلام شتافت و با تقدیم دو جوان برومندش در راه اسلام به همگان ثابت کرد خوزستان مهد شیرمردان و شیرزنان است.

خانم فرجوانی که اکنون ۳ سال است که به دهدز آمده اند، چهره‌ای آشنا برای مردم علی الخصوص خوزستانی هاست، آنچه در ادامه می خوانید گفت‌و‌گوی خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی عصرایذه در دهدز با این بانوی بزرگوار است.

 

خانم فرجوانی با اینکه چهره‌ی شناخته شده‌ای هستید، برای آشنایی بیشتر کاربران ما لطفاً کمی درباره خودتان بگویید:

درسال ۱۳۲۴ در روستای باغ بهادران اصفهان متلد شدم، والده شهیدان حاج اسماعیل وابراهیم فرجوانی، چه نام های زیبا و نیکویی، من همیشه این دو اسم رادوست داشتم، اسماعیلم ذبیح الله است چون در راه خدا ذبح شدند، ایشان فرزند ارشد من بودند من در سن ۱۱ سالگی ازدواج کردم و ۱۲ ساله بودم که اسماعیل به دنیا آمد، با اسماعیل عجین بودم و الفت خاصی داشتم، با هم همبازی بودیم.

هر پدر و مادری ادعا دارند که فرزندانشان رابه راه راست هدایت کرده اند، اما من به صراحت میگویم که اسماعیل را خداوند مستقیما هدایت کرد و او هم ما رابه سوی خدا و اسلام هدایت نمود.

 

فعالیت شما در راه پیروزی اسلام و انقلاب اسلامی از چه زمانی شروع شد؟

زمانی که اسماعیل کلاس پنجم ابتدایی بودند متوجه رفتارهای مشکوکش در رفت و آمد به مدرسه شدم، گذشت تا زمانی که اسماعیل پا به مقطع راهنمایی گذاشت آن زمان پایه دوم راهنمایی بود که دیدم رفت و آمدهایش به خانه و مدرسه خیلی نامیزان شده بود، تا اینکه بعد از صحبت با او، راضی شد که همراهش بروم تا از نزدیک ببینم چه می‌کنند.

با او رفتم، دیدم معلم درس دینی اشان دارد ظلم های رژیم ستم شاهی را برایشان آشکار می‌کند و بچه ها رابرای انقلاب آماده میکند.

یک دفعه دیدم معلم دارد وسط صحبت هایش از کلمه “شاه خائن” استفاده می‌کند، خیلی ناراحت شدم، در راه برگشت به اسماعیل گفتم: مادر، دیگر اینجا نیا، اسماعیل گفت: چرا مادر؟ گفتم: مگر نشنیده ای؟ معلمتان گفت شاه خائن، اگرسازمان امنیت (ساواک) بفهمد میدانی چه بلایی سرمان می آورد؟ زندانی مان می‌کند؛ ناخن‌هایمان را می‌کشد، شکنجه مان می دهد، اسماعیل گفت مادر، همین مادرهای کم جرأتی مثل شما به پهلوی ها اجازه می‌دهندکه مملکت ما توسط پهلوی ها چپاول شود و کسی هم جرات دم زدن نداشته باشد؛ این طور نیست که شما می‌گویید، بلکه معلممان حقیقت راگفت و نباید هراس داشته باشیم.

در این زمان و مکان اسماعیل شد مادر من و من فرزند او! آغاز فعالیت های قبل از انقلاب من از روز بعدش شروع شد، اسماعیل گفت: مادر جان شما رانندگی بلدید پس هروقت راهپیمایی می آیید خواهش میکنم خانم های همسایه راهم باخود همراه کنید و به راهپیمایی متصل کنید، گفتم: چشم مادر جان، کم کم، انقلاب با ورود رهبر کبیر انقلاب امام خمینی (ره) اوج گرفت و در نهایت جمهوری اسلامی پیروز شد.

 

چگونگی شروع جنگ تحمیلی درخاطرتان هست؟

 

بله، پس از پیروزی انقلاب اسلامی، دست دنیا از آستین صدام ملعون بیرون آمد، و ایرانی که تازه انقلاب کرده بود و اصلا نمی‌دانست که تجهیزات و وسایل جنگی چیست، ارتش به هم خورده بود بدون سازماندهی بود، وصدام ملعون با خیال اینکه به وسیله یک تهاجم نظامی مملکت ما را تصاحب می‌کند وکشور گشایی م‌کند به ایران حمله کرد.

در آن زمان بنی صدرخائن سمت فرمانده کل قوا راداشت و از تجاوز بعثی های عراقی به خاک ایران آگاه بود سکوت اختیار کرد تا اینکه تمام فرودگاه های ما را آشکارا تخریب کردند و صدا و سیما وقت به استاندار آن زمان مهندس غرضی گفت: در تلویزیون حاضر شود و او گفت: در ۲۰ کیلومتری اهواز تانکهای بعثی عراق به قصد ورود به شهر در حال حرکتند.

حال وهوای شهر و مردم در روزهای اولیه جنگ تحمیلی چگونه بود؟

همین اسماعیل های ۱۶ و ۱۷ ساله با توجه به خیانت بنی صدر، جلو دشمن ایستادند، گفتند: یاالله، هرکسی درخانه اش شیشه دارد بیاورد و با یونولیت وبنزین، کلوتوف مولوتوف می ساختند و به دست مادر، خواهر و برادر و پدرخود می دادند و می گفتند: اگر بعثی های عراقی وارد منطقه شدند این شیشه را به طرف تانک آنها پرتاب کنید.

به یاد دارم ابراهیم پسر دومم یک چوب بلندی مثل دست بیل برایم ساخت وخنجری به انتهای آن وصل کرد وگفت: مادرمن میدانم شما شیرزن هستی، اگردیدی بعثی عراقی به شما نزدیک شد همین خنجر را بالا ببر و بدون فاصله محکم برفرق بعثی فرود بیاور،ما هم حرف های بچه هایمان رامی پذیرفتیم.

 

دخترتان چگونه جانباز شد؟

۱۴ مهرماه ۵۹ دخترم نسرین در مسجد جوادالائمه که نزدیک خانه مان بود در ستاد مقاومت بودند که مسجد مورد اصابت موشک بعثی ها قرار گرفت و سقف آبدارخانه وشیشه های مسجد ریختند و در آن روز ۶ شهید و ۳۶ مجروح به جای ماند که یکی از آنها نسرین من بود و از ناحیه صورت و فک، لثه، زبان ،سینه، دست راست و پای راست آسیب کلی وحشتناکی نصیب نسرینم شد که باعث شد.

نسرین پنج سال در بیمارستانهای ایران و یک سال دربیمارستان آلمان تحت درمان قرار گیرد که ۵۰ بار زیر تیغ جراحی رفت، همچنین ۱۷ مهرماه ۵۹ پادگان ۹۲ زرهی مورد اصابت دور بردهای بعثی قرار گرفت وتجهیزات جنگی درآتش این انفجار سوختند، شدت انفجار صدای مهیبی ایجاد میکرد که هر کسی هرکجای اهواز بود تصور میکرد انفجار الان کنار پایش اتفاق افتاده.

وضعیت سکونت مردم باتوجه به حملات دشمن  درآن زمان چگونه بود؟

اهواز کاملاً تخلیه شد، هرکسی دنبال راه فرار بود، خیلی ها ازتریلی ها افتادند و مردند، خیلی ها هم دربین راه ویا کوهسارها توسط نیش  ماروحمله دیگرجانوران وحشی جان خود را از دست دادند، ما در اهواز ماندیم جنگ جدی شد باورمان شد خبرهایی است.

آیت الله موسوی جزایری امام جمعه اهواز و نماینده ولی فقیه ستادی به نام “ستاد جنگ زده ها” تشکیل دادند که به مردمی که از خرمشهر، هویزه، بستان و یا حاشیه مرز ایران عراق فرار کرده بودند لباس و پوشاک میرساندیم بعدها این ستاد جنگ زده ها شد “ستاد پشتیبانی جبهه وجنگ”.

خانم فرجوانی لطفا کمی از فعالیت هایتان در زمان دفاع مقدس بگویید:

ما سی، چهل نفر خانم بودیم، که درستادپشتیبانی جبهه وجنگ خدمت میکردیم، تا اینکه یک روز به ما خبر دادند که درپشت جبهه نیاز به چند نفر خانم داریم ما دو سه نفر خانم بودیم رفتیم وپشت جبهه درعشیره طالقانی بین سوسنگرد و بستان که عراقی ها آمدند و سوسنگرد وهمینطور بستان را تصرف کردند و ما رفتیم خرمشهر، اتفاقاً خانم مهین خوش اقبال (رییس دانشکده پرستاری آن زمان) هم همراه ما در خرمشهر بود، که بعثی ها خرمشهر را هم تصرف کردند و آنقدر پست و بی حیا بودند که قراربود با عبور از پل خرمشهر، آبادان را هم تصرف کنند و نیروهای خودی مجبور شدند پل خرمشهر، کوت شیخ، راتخریب کنند تا مانع پیشروی عراقی ها به آبادان شوند، خیلی ازبچه های ما آن طرف آب به آب زدند و آمدند کوت شیخ که بازهم آبادان درمحاصره بود و امام خمینی(ره) رهبر کبیر انقلاب فرمان دادند که حصر آبادان باید شکسته شود و رزمندگان اسلام طی عملیاتی آبادان را آزاد کردند.

خانم فرجوانی درحال حاضرمشغول چه کاری هستند؟

من سه سال است که در دهدز سکونت دارم وقتی با این مردم آشنا شدم عهدکردم که حالا که جایی آمدم که مردم خونگرم و شریفی دارد و البته محروم مانده وهرسنگش چون طلای ناب است با این یلان بختیاری همدوش و هم پیمان شوم تا از مشکلات این شهر بکاهیم.

سال گذشته درسه مسجد به تدریس قرآن پرداختم، سپس کتاب قرآن و نرم افزار ونهج البلاغه را از حجت السلام موسوی جزایری تحویل گرفتم وبه علاقمندان شرکت کننده دراین کلاس ها تقدیم کردم

احیای زنانه را به مدت ۴شب به زیبایی برگزار کردیم وهم اکنون پیگیر وضعیت شهر و بخصوص آب آن هستیم و از حجت الاسلام موسوی جزایری خواستم که امام جمعه‌ای برای شهر دهدز انتخاب کنند که حاج آقا کیانی برای امام جمعه شهر دهدز منصوب شدند، همچنین مکانی برای مصلاً درنظر گرفته شده امسال هم از اداره اوقاف برای کلاس های رشته قرآن کتب جزء سی را تهیه کردم و پیگیر ساخت حوزه علمیه درشهر دهدز هستیم.

 

سخن آخر:

امیدوارم که این اقدامات پلی باشند برای عبور از پل آخرت، خیلی خوشحالم وخداوند راشاکرم که فرزندانم رابه همان پاکی  تحویل او دادم.

 

انتهای پیام/

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 1 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۱
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

فرهاد یکشنبه , ۲۱ تیر ۱۳۹۴ - ۱۵:۲۸

کاش بجای مسجد و مصلی .مدرسه و بیمارستان میساختین برا مردم دهدز .
کاش می پرسیدین ازش انگیره اش چی بوده که دهدز رو برا زندگی انتخاب کرده .
متولد باغ بهادران و ساکن اهواز و حالا هم دهدز اینا چه ارتباطی با هم دارند .اجرت با خدا خانم فرجوانی .

    Sorry, no posts matched your criteria.