عصر ایذه: از بنفشه های سرزده در پشت بام های کاه گلی، قاصدک های دیار بابونه، بق بقوی کبوترهای پنجره ی کاهدان، از پونه و پنیرک، چشمه های بدون آبشار، خانه تکانی صنم بانو و حنابندان بی بی ماه نساه نشانه های بهار را می توان دریافت.
برای برخوردار بودن از هفت سینی معمولی و لباسی کودکانه، پدر با موهای زمستانیش تا دیروقت، در تونل های پیچ در پیچ آرزوهای دختران گیس طلاییش را جستجو می کند.
عروسک های پشت ویترین، دامن های چین دار صورتی، روسری گل اناری، کفش های پاشنه بلند . . .
یکی آنطرفترمی گوید:
دستمزدت را تابستان تسویه می کنم
دیگری بیل پدر را در فرغون خالی می کند و می گوید: آرزوها همه سراب است
باید دور ریختشان…
جوانی با لبخندی معنادار، وصله ی پوتین های واکس نخورده ی پدر را نیشخند می زند
پدر نگران دخترهای مانند آفتابش است
هوا ابری و غبار آلود می شود
آنطرف تر.. دست فروش ها صدا می زدنند: حراج شد
و پدر، بیل را به گوشه ای می گذارد تا تابستان به دیدار بهار برود…
آن سوتر، بالای شهر، دختری دامن گلدار و روسری اناری دست در دست پدری از مجتمع “خلیج فارس” شادی هایش تمام شهر را به وجد می آورد..
بهار می آید…
با شادی ها و غم هایش
“در را بگشاییم به مهر و حواسمان به دختران آفتاب هم باشد”
سارا محمدی نوترکی
انتهای پیام/*















