تاریخ : شنبه, ۹ مهر , ۱۴۰۱ 6 ربيع أول 1444 Saturday, 1 October , 2022
16
یادداشت/

قصه پردرد بانو سکینه

  • کد خبر : 48832
  • 28 مرداد 1395 - 9:21
قصه پردرد بانو سکینه

موهایش ژولیده و نامرتب، روسری روی سرش پر از گل‌های خشک‌شده و بی‌آب، پاهای نحیف و بی‌رمقش سالیان سال با […]

موهایش ژولیده و نامرتب، روسری روی سرش پر از گل‌های خشک‌شده و بی‌آب، پاهای نحیف و بی‌رمقش سالیان سال با او قهرند!

چروک‌های صورتش از ستارگان شب‌های تیره روزی‌اش پیشی گرفته‌اند، رنگ دندان و مویش به هم شبیه گشته، نگاه‌هایش پر از آب‌مروارید، پر از جراحت نابکاری زمانه

نامش ” بانو سکینه ” است

همان دختری که شاه‌پریان بود

بی‌بی محله

دختری که بخت و اقبال با او یار نبود و چند بار بیوه‌ی مردان نیک و ساده‌ی روزگارش کرده بود

دیگر همسری ندارد تا او را در گاری‌دستی بگذارد

از اوان جوانی ساده و بی‌شیله‌پیله بود

ویلچر را در بیمارستان زیاد دیده بود ولی هرگز مالک آن نبود و نشد

اکنون ” بانو سکینه” اغلب اوقات، سیاه‌پوش است و کسی کمتر از او سؤال می‌کند: بانو جان، غم آخرت باشد

بانو جان ماتم چه کسی را به عزا نشسته‌ای که تمام‌شدنی نیست؟

این روزها ساعت‌ها در گرمای ذوب کننده و شرجی، روبروی بانک ملی مرکزی، قضاوت عابران را به انتظار نشسته است

گاهی توسط سیگارفروش روبرو، سایبانی از کارتن برای حفاظتش تدارک دیده می‌شود و گاهی هم چشمانش مورد هدف رگبارهای عمیق خورشید تابستان، زخمی می‌شوند.

 

photo_2016-08-18_13-42-45
چند روز پیش بیمار شده بود

جوانی او را به پزشک این‌طور معرفی می‌کرد که: او بی‌کس و کار است

و پزشک برای تمام دردهای روحی روانی‌اش، یک بسته قرص استامینوفن کدئین تجویز کرد

درحالی‌که از ویلچر عاریه‌ای، از بیمارستان دور می‌شد گفت: دردهای دیگری دارم

دردهای چندین ساله

یک بسته استامینوفن کدئین مرا آرام نمی‌کند.

به قلم: #سارا_محمدی_نوترکی

 

انتهای پیام/*

لینک کوتاه : http://www.asreizeh.com/?p=48832

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 7در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۷
  1. خانم محمدی با سلام و تشکر از متن زیبای تان در مورد بانو سکینه و اینکه خیرخواه و دلسوز آدمای دردمند و زجرکشیده و بینوا و محروم هستی بنده از سکینه آدمای بدبخت تر و زیر خط فقر و بی کس و کار و …. می شناسم که مدام به خیریه ناشنوایان مراجعه می کنند و از فقر و فاقه و محرومیت و نداشتن یار و یاور و اقبال و بخت بد خود می نالند 

  2.  سلام . .مرسی از این یادداشت اما کاش یکم با خودش هم مصاحبه میشد و آنهایی که در منطقه هستند همت کنند و دست یاری بدهند و این بنده خدارو کمک کنند .امیدوارم

  3. سلام بانو سکینه !!!!! ملکه لغب بهتری بود ،چرا؟؟ الان یک عمر جایی نشسته و هر روز من و شما اونو میبینیم 

  4. سپاس از شاعر ، نویسنده و پژوهشگر ، سرکار خانم محمدی

  5. سلام من سالها پیش در ایذه زندگی میکردم و خیلی بچه بودم که این بنده خدارا میدیدم آفرین به همت نمایندگان و شورایی ها و شهرداری و بهزیستی و بقیه ارگانها که خیلی بی خیال اینجور آدمها هستن واقعا دستتون درد نکنه

  6. عادت کرده به این جور زندگی رفتن و نشستن جلوی بانک ملی را با گنج قارون عوض نمیکنه اگه یکروز نره اونجا از غصه اینکه یکی جاشو گرفته میمیره قواله سیم سرب جلو بانک به نام سکینه زدن

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.